|
 پاییز را امروز حس کردم همین امروز که اولین سردرد سینوسی پاییزیم را از باد هدیه گرفتم. هوا از آن هواهای ناب بود و حال من از آن حالهای خراب. و دوستی نزدیک و دوستی خیلی نزدیک ..شاید نزدیک تر از عقلم به من. از لحظه های خوب می خوام بنویسم ولی لحظه هایی یادم هست که اصلا خوب نیست..فریادها و زنگ ها ..التماس هاو بی اعتنایی ها و چشم های مات دختر آرامی که بی اعتنا لحظه ها را میشمرد.. سردرد و باد و دست دختر دیگری که گرم بود و کمی مهربان .. وصدای مهربان و یکهونامهربان...حالم امروز خراب بود از آن مدلی که چندسالیست نبوده است..و آرزو کردم کاش خانه آرزو اینها خانه ما بود و من برای یک جفت چشم نگران و دستهایی مهربان مجبور نبودم آواره ی خیابان ها شوم و با وقت قبلی و به قول خودش هزار بازی روانی کنارم داشته باشمش ... خب دیگر باد بود و هوای خوب .حالم اگر بهتر بود همه چیز بهتر بود.. ولی بالاخره امروز جشن داشت دیگر ! پاییز من آمد..بادها و رگبارهایی برای خودم دوست دارم پاییز را ... یک جشن خفه ی کوچک همین کنارها برای خودم گرفته ام ..وشرح ماوقع بماند برای دلم ! راستی مینویسم که همه بدانند...همه که نه ! تو بدانی بس است ..مستند نویسی و هنرمندانه نویسی با هم اقلکن سیزده فرق عمده دارند که در خیابان یکطرفه ی والتر بنیامین خواندمش .. گمان میکنم توهم بدانی که اینها فقط مستنداتیست معصومانه برای اکسیژن بیشتر .. به تو میگویم که دیگرخیال نکنی هرمستندنویسی نویسنده است یا هنرمند ..هه ! غم بار عشقتو رو دوش میکشم , پا پس نمیکشم بااین خیال پـــوچ که چشــمهای تو دیوونه ی منـــه تو ناااااااااااززززز میکنیییییی من ناززززززز میکشم... |