|
مثل پلک زدن بود همه ی این اتفاقات و روزها همانقدر سریع و بی خاطره تنها یادگارش حلقه ایست که تو را برای من کرده است و من را برای تو خیلی مسخره است این حرف از خیلی قبل برای تو شده بودم حالا ولی فرق کرده ای خیلی کم فروشی میکنی مثل قبلترها نیست که بی شمار نثارم بکنی لبخندهایت را همان لبخندهای ماهی که دندان های ردیفت پیدا میشوند و آدم را باز عاشق میکنند شاید روزی چندتایشان را بیشتر نبینم نگاهت هم عوض شده بوی هرچیزی میدهد جز سوختگی دیشب قلبت ولی من هنوز شب ها دلم میسوزد و به بچه گی هایم فکر میکنم به وقتی که یک نقاشی بودی پشت در اتاق به روزهای دبیرستان, که چهره ات هرروز در خیالم عوض میشد به روزهای دانشگاه , که دوباره کنارخودم پیدایت کردم و نگذاشتم گم شوی وبه فردا ها فکر میکنم و تصورت میکنم گاهی پیش خودم و خیلی وقت ها دور و میدانم که این حلقه نیست که تورا برایم نگه میدارد عشق هم نیست حتی نیاز هم نیست فقط نقاشی مبتدی ایست از طرح چهره ات که همیشه در دستم است و پلاستیکی که بوی موهایت را قایمکی در آن جمع کرده ام و وقتهایی که خیلی دلم برای خود ِ خندانت تنگ میشود درآن نفس میکشم همین |